تبليغاتX
shape of my heart
بي انکه خود خواهم

بي انکه خودادنم

و بي انکه خود خواهم

د رعالم زر

نه

درعالم زور برايم سرنوشتي

شوم نوشتند

و مرا در اين وادي به دستان سرنوشت رها کردند

+ نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 23:45 |
  اگر كسي تا آخرين نقطه دنيا يك ريز بدود

 به پاي اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولدت هم نخواهد رسيد

+ نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 4:5 |
فرقی نمیکنه

دریا باشی یا یه گودال کوچک پر از آب

اگه زلال باشی آسمان در توست.

 

+ نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 1:28 |
زندگی چون گل سرخیست

پر از خار

پر از برگ و پر از عطرلطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار

 همه همسایه دیوار به دیوار همند.

+ نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 1:18 |

 آسمون اگه عاشق زمین نبود

تو کتاب زندگی حالا اسمی از بارون نبود

دیگه هرگز نمی بارید رو تن تشنش اشکاش بی پایان نبود

دریا با همه آرامشش از داد آدما پریشون نبود

 

خورشید اگه می شد قصه بگه آتیش تنش سوزان نبود

ماه به دنبال یک گمشده هر شب تو آسمون سرگردون نبود

زمین اگه عاشق زندگی نبود جون دادن به کویر آسون نبود

 

+ نوشته شده توسط فرزاد در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 15:0 |

 

 

      

 

 

بگو که دلدارت منم    یار وفادارت منم

بگو تو راه عاشقی    همدمو همراهت منم

بگو تا تیشه بزنم     تیشه به کوهها بزنم

منم که فرهاد توام      آخه تو شیرین منی

بگو تموم شه دلهره    دلهره های شب من

بگو تموم شه اشک من    اشک شبهای سرد من

من با خیالت همه شب     اشک میریزم اشک میریزم

با خاطرات عشق تو     قلبمو پر پر میکنم

 

گفتم خریدارت منم     گفتی خریداری شدم

 گفتم به جونم میخرم     گفتی نداره ارزشی

گفتم که دلواپستم     نکنه بیراهه بری

گفتی که کاره عاشقاست      تنهایی و دلواپسی

گفتم که دیوونه نشو      عاشق تر از من چه کسی

گفتی که دیوونه تویی      تو این روزا عاشق میشی

 

بگو که میشناسی منو      همون که دیوونهء توست

همونی که با یک نگاه     شده اسیر و مبتلا

نگو که بی وفا شدی       دلداده رویا شدی

نگو تموم فکر تو      اینجا که نیست جای دیگست

بگو هنوزم عاشقی      دلواپس حال منی

بگو بهونهء توام     عشق توام   مال توام

بگو که همصدا بشیم    آخر عاشقا بشیم

بگو که حسرت نخوریم      تا پای جوون ما با همیم

 

بگو توام سخته برات    دقیقه های بی منو

بگو که باورت شده    حرفهای من  رویایء من

بگو که اشکهای توام      آب میشن از دوری من

دل صبور عاشقت    تنگه برای دیدنم

حرفهای من تموم شده       منتظره دیدنتم

منتظرم تو کوچمون     بپیچه عطر تن تو

جون بگیرن گلای سرخ    دوباره با دیدن تو

حرفهای من تموم شد و       سپردمت دست خدا 

 

 

 

                                                                                                              به همین سادگی.      

 

+ نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 18:33 |

 وقتی آمدم می دانستم سرنوشت چه زمزمه می کرد زیر پوست احساسم

وقتی آمدم می دانستم رنگ احساس در کدامین واژه تجلی می کرد

می دانستم، سینه ام هراس دارد از بوی عطر تنت پر ز شادی شود

بیقراری چه پوستی خواهد کند از تن التماسم

می دانستم مبدا، وصال طول جادهای اشتیاق است

از شروع اتفاق یک بدر مانده بوده تا پشت هلال ماه

حرارت نگاهت تاولهای شیرین بردلم یادگاری خواهد گذاشت

وقتی آمدم نسیم صبح غزل برای ادراک وفاداری می خواند

وقتی آمدم گلایه هزار التماس در مقابل دیده گانم نهاد

 

وقتی آمدم می دانستم رفتن تلخ ترین خاطره خواهد بود بعد از سلام گفتن

دره های تشویش را با پای لنگ باید به نظاره بنشینم

    وقتی آمدم از پس تکبیر دل بود در پی قد قامت روح، باید دو رکعت مهربانی بخوانم

باید در قنوت پر کنم کاسه های التماس را با باران محبت نگاهت

می دانستم یک سوال را نتوانم جواب دهم . . .

می دانستم ماندن یک رویای زودگذر خواهد بود و نماندن یک جبر بی تامل

وقتی آمدم در رگهایم دلهره جاری بود.

 

  اما وقتی که رفتم

روحم مانده تا در کنار بسترش به گدایی بنشیند

وقتی که رفتم نگاهم هنوز مبهوت لحظهء دیدن مانده بود

 

صدایم میان حجم زمان رها به دنبال گوشش می گشت

وقتی که رفتم قلبم طپیدن را فراموش کرده بود

 

در میان رگهایم یخ جاری شد و من لاجرم از سبوی حسرت نوشیدم

         

          پس باید رفت

                    می روم اما روزی دگر بار خواهم آمد

                                   اما آن روز آسمان دلت آبی

                                                                       نخواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 12:29 |
 

غروب شد

خورشید رفت

آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش رو پایین انداخت

آخه گلها هرگز خیانت نمی کنند.

+ نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 10:54 |
 

چقدر سخته گل عشقت رو تو بغله دیگری ببینی

 و هزار بار تو خودت بشکنی

 و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک.

+ نوشته شده توسط فرزاد در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 12:42 |

 

 

Life does not consist of holding good cards, but of playing a poor hand well

special thanks to Avin & Boshra

+ نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 20:21 |